غریبانه

و آمدیم که عاشق شویم و در گذریم...

 

دوباره می رسم از شک به انتهای وجود

و لحظه های کسی، بی قرار ممکن هاست

من از قرابت باران و خانه می گویم

و چشم های تو... در انتظار ممکن هاست...

...

مرا به یاد بیاور به واژه های کبود

به واژه های غریبی که از گلوی  تو بود

مرا به یاد بیاور به لحظه ای از عشق

که عشق حادثه ای سوگوار ممکن هاست...

...

پی نوشت 1 : کاش من هم یکی از این مردگان بودم که در غربت این غریبستان – و نه

 قبرستان- عصرهای جمعه صدای گامهای دخترکانی عاشق خوابم را تکان می داد و...

 اینجا همه شمع روشن می کنند و به هم سیگار تعارف می کنند...

 و تو... از نهایت تاریکی حرف می زنی... و از نهایت شب... 

اگر به خانه ی من آمدی برایم ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه

 ی خوشبخت بنگرم... روحت شاد...                

 «تهران، قبرستان ظهیرالدوله, آرامگاه ابدی فروغ, جمعه بیست و دوم اردیبهشت هزار و سیصد و نود و یک»

پی نوشت 2: گفتی دستت را به من بده و من... قلبم را به تو دادم... و چشمهایم را...

آی احساس آبی عشق! بگذار در تو گم شوم و کم نشوم... بگذار آبی شوم و ابری نه...

 

| سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ | زهرا یعقوبی حرفي به من بزن () |

 

از تــو عبــــــــور می کنم، از تــو و ردِّ پای تو

می شکنم برای شعــــر... می شکفم برای تو...

 

خواهش آبی غــــــزل باز به خلسه می رســــد

من به کجا؟ نگاه کن! از تو به لحظه های تو

... 

چشــــــم؛ همیشه منتظر، پشت نگـــــــاه پنجره

جـــــاده؛ غروب می رسد باز به انتهای تـــــــو

 

روز؛ تمـــــام می شود، قصّه؛ سکوت می کند

ثانیـــــه؛ آه می کشـــــد، باز تو و هــــــوای تو

 

اول قصـّـه های مـــــا، غیر خـــــــدا کسی نبـود

آخــــر قصّه می رسد شعـــر به ابتدای تــــــو...

...

پی نوشت 1: بودنت را در کنار شاخه های رسته باور می کنم/ آه ای دریای من، تا

چشم یاری می کند...

به تو که می رسم تمام حرفها تمام می شوند و شعرها تمام...

آی خدای تمام ِ تمام ها...

همیشه فکر می کردم عید که می شود تو آن بالا لباس پولکی می پوشی که نمیشود

 به تونگاه کرد... که چشمهای دخترکی کوچک خیره می شود به تو و...

آی خدای پولکی تمام تمام های شهر...

از پس سالها دوباره به تو نگاه می کنم اما... باز هم نمی شود به تو نگاه کرد.

آْی تو...

روزهای کهنه ای را که چشمهایم تاب تماشا نداشت به تو می سپارم، برای روزهای نو

...

 پی نوشت2: پرنده پرید... و روی برفها تنها خطوطی ماند تا در امتداد سادگی اش، بهار

 را گم نکنیم...

پی نوشت3: ما آدمها عادت کرده ایم منتظر باشیم... و بعد... دلمان تنگ شود...

منتظر بهار... وبهار که آمد، دلتنگ و بی تاب زمستان...

چقدر عادت بدی ست انتظار و سپس دلتنگی و سپس انتظار و بعد دلتنگی و ...

تسلسل اتفاق غریبی ست و غریب تر آنکه در نقطه ای به نام مرگ به پایان می رسد...

پی نوشت 4، برای مادر: برای سومین بار نبودی و بزرگ تر شدم... نبودی و... نمیدانم

 آنجا سال و ماهی هست که نو شود و تو لباس نو بپوشی و آغوش بگشایی و... بی

قرارم مادر، و دلتنگ... و منتظر... نوروزت مبارک.

پی نوشت 5، برای شما: نوروزتان مبارک و روزگار خوش...

...

| شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱ | ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ | زهرا یعقوبی حرفي به من بزن () |

 

پایان ِ قصــــّــــــــه حادثه ی ماست، نازنین

پایان، بدون ِ فاصـــــــــــله زیباست، نازنین

 

خطّ ِ عبــــــور ِ مشق ِ شبِ روزهـــــــای ما

غم های عاشقانه ی فــــــــــرداست، نازنین

 

تا آب و نان حضور تو را ســـــــایه می زند

کـــــاغذ غریب و ساکت و تنهـــاست نازنین

 

در من عروسکیــــــست که بی تو، هزار بار

می چــــرخد و دوباره همین جــاست نازنین

 

اینجــــا که ایستاده ای و چشـــــــم بسته ای

بازی شروع شد...و خدا خواست...نازنین

 

روزی دهان قصّـــــه پر از سیب شد، و باز

روزی کلـــــــــــاغ فاتح دنیاست نازنین...!

...

پی نوشت: وعده ی ما... همان جا که گفتی! پشت دروازه ی شهر جادو... منتظر باش، دارم می آیم. وای رفتی! ولی بال من کوو؟

...

| یکشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٠ | ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ | زهرا یعقوبی حرفي به من بزن () |

 

ریتم های یک نواخت؛

نفس های پی در پی...

...

سیب را می مانی

 در لحظه ی تلاقی شک

با نگاه شور آفرین شعر...

...

آدم گناه نبود!

که سر بر شانه ی تو گذاشته بود

- و گندمزار طلایی موهایت -

...

ریتم های یکنواخت؛

نفس هایی که رنگ می گیرد؛

رنگهایی که پاشیده می شود،

بر این حجم توو خالی

که از تو نطفه می بندد

و شعر می زاید.

شعر هایی شبیه کفر،

شبیه تو؛

شعرهایی شبیه آدم؛

...

آدم کفر نبود!

که سر بر شانه ی تو گذاشته بود.

آه...

اگر شیطان کمی زودتر می آمد...

...

پی نوشت:  مگر پنجره را به تو نسپرده بودم... آنشب که شهر را برف پارو کرده بود...؟!

 کدام دیوار را خط خطی کنم تا ترک بردارد و  از پس ِ آن برای آدم های برفی! دست تکان دهم؟!

...

 

| چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠ | ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ | زهرا یعقوبی حرفي به من بزن () |

 

پنجره،

سیاه چاله ایست

که مرا ،

به سمت تو می کشد؛

...

اتفاق هم که نیفتد

من،

ساعت را کوک می کنم!

...

اینجا

تمام ایستگاه

می آید و می رود،

تنها

آغوش توست،

که روبروی من

ایستاده است؛

- چمدانی در دست -

بوی سیگار می دهی

و من

ارتفاع موهوم پنجره را

گیج می روم!

قطار می چرخد،

تمام ایستگاه می چرخد...

تنها،

آغوش توست

که روبروی من ایستاده است!

- سیگاری بر لب! -

تاریک می شوی

و زمان، زنگ می خورد.

ایستگاه می ایستد

و دهانم تلخ می شود.

...

اتفاق هم که نیفتد،

من ساعت را کوک کرده ام.

...

پی نوشت 1: گل یا پوچ؟ فرقی نمی کند! مهم دستهای توست که به سمت کودکی ام دراز می شود و چشمهای من، که دستهای تو را نشانه می رود...

پی نوشت 2: برای باران می گویم... و برای تو، که باران را به خانه آوردی:یک جعبه مداد رنگی می خواهم که رنگهایش سپید باشد و با آن روی برگها را خط خطی کنم...

زمستان در راه است (نقطه)

| پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠ | ٦:٥۸ ‎ب.ظ | زهرا یعقوبی حرفي به من بزن () |

 

  • - وقتی

        دریچه ها

        زندانی دیوارها هستند -

       من

        شعرم را

       در تو فریاد می زنم...

                    ای دیوار بلند!

        که

           رو به روی

                آزادی من،

          ایستاده ای

          و ذهنت

         ترک برداشته...

 ...

 

  • صدایی

        که تو را

       در گوش جانم

          می پیچاند

        هنوز

            به دنیا نیامده است.

...

         این جنین

        زاده ی

       کدام شور است

            که دستهای مرا،

         در دستهای تو

                    وضو می دهد؟!

           بی هیچ نیایشی

                       بی هیچ...

 

پی نوشت: چشم به دهانت می دوزم! شعری بگو... سپید هم که باشد فرقی نمیکند.

 شاعر شعرهای سپید ِ فصل های سیاه!

چشم به دهانت می دوزم!  کبود می شوم... و این، خلاصه ی توست که در دهان

 گسم می رسد و زاده می شود... و تو می خوانی...

 

 

| شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠ | ٦:٠٩ ‎ب.ظ | زهرا یعقوبی حرفي به من بزن () |

 

پشت پنجره ایستاد، در امتداد نور مهتاب...

باز هم پاییز، باز هم زردی و سردی... باد... درخت... برگ...

دوباره باد می وزد و شعر نشئه می شود

نگاه کن کلام من بدون تو چه می شود؟

دوباره باد می وزد و جاده خیس انتظار

و ابر ناله می کند به حال هر چه می شود...

آخر چرا فکر می کنی انتظار من از جنس انتظارآدمی ست؟ و حرفهایم احساسی حقیر

به معشوق زمینی آدمی؟

بغضش را بلعید و دور دستها را با نگاهش نشانه رفت...

خوابیده بود باران، انگار پشت شیشه...

به تمام طلوعها فکر کرد و انتهای تمام طلوع ها...

و عشق یعنی تو، کنار این آبی

در انتظار شبی غریب و مهتابی

هنوز می شکفم و شعر می گویم

برای نیمه ی تو، شبی که می تابی...

حرفهای ناگفته تمام صورتش را پوشاند...

- باران می بارد و سقفها همه ترک برداشته... باران می بارد و نقطه چین تنها سر پناه

شعر می شود. -

من؟ کدام شاعر؟ شاعر همان دخترک کبریت فروش بود که ستاره را دید... و آسمان را...

 و خدا برایش یک ستاره فرستاد تا همراهش به آسمان برود.

دست گذاشت روی پیشانی اش... چقدر خوب است وقتی سرما مغز استخوانت را

می سوزاند تو در تب بسوزی و این همه هذیان از تو متولد شود... چقدر خوب است

ساعتی دیوانگی پشت این پنجره که هزار عاقل آنجا ایستاده اند و تو را ندیده اند...

سایه ای از سر دیوار گذشت...

همانجا پشت پنجره چمباته زد و سرش را میان دستهایش گرفت...

 آسمان و جاد ه و ستاره را توی چشمهایش حبس کرد... در گوشه ی چشمش ستاره

 ای درخشید و بر زمین افتاد...

داستان را مرور کرد:

مادر بزرگ می گفت هر وقت ستاره ای به زمین بیفتد حتما یک نفر می میرد...

...

 

پی نوشت1، برای مادر و برای دومین سالگرد نبودنش: پاییز که می شود یادم

 می آید از آن روزی که همسفر برگها شدی... نگو که حرفهایم تکراریست و دردهایم!

اصلا دردهایم مال خودم، با شعرهایم چه کنم؟ نمی توانم مادر... مگر می شود وقتی

 تمامی سلولهایم پر است از تو حرف دیگری بزنم؟ 

می خواهم حرفهایم هم مال خودم باشد تا کسی رنجیده خاطر نشود و برایم فلسفه

نبافد که روزگار خوش است و تو هم شاد زی که سخت می گیرد جهان بر مردمان

سخت کوش!

بگذریم... که باید گذشت... از این حرفها... از این پاییزها... از این روزها...

پی نوشت 2: شاعر که می شوم حرفهای بزرگتر از دهانم می زنم و بزرگتر از دلم...

این خصلت شعر است که حقارتت را می پوشاند و و برای لحظه ای پرنده ات می کند...

و پرنده یک لحظه آسمانش را به تمام دنیا نمی دهد...

...

| سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠ | ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ | زهرا یعقوبی حرفي به من بزن () |

 

با من،

 حرف بزن

ای که تصویر ِ تو را

قاب،

تنهایی ِ دیوار گرفت.

در اتاقی

که به پایان ِ جهان

نزدیک است.

در اتاقی که

فقط،

پنجره او را فهمید.

...

جاده ها  منتظرند...

- شاید این زمزمه، آغاز ِ رهایی باشد. -

و از اینجا بروم

بروم،

تا ته ِ تنهایی ِ بی رنگِ خدا

و تو را

لمس کنم...

- دستهایی که، مرا باور کرد. -

جاده ها منتظرند

شاید این زمزمه،

          آغاز ِ رهایی باشد...

...

پی نوشت : ناتمام مانده ام، چوونان غزلی که پرپر می زند در گلوی پُر از گره تا به اوج

 برسد و نمی رسد... مانده ام میان آسمان و زمین... و در این برزخ، عجیب بوی دامنت

 پیچیده...

و بوی مهربانیت که تمام نمی کند این ناتمام را...

یـــک روز دیگر مانده تا متولد شوم و ناقوس مرگ بیست و شش بار به صدا در آید و من

 هنوز میان آسمان و زمین باشم ...

درختهای حیاط بوی پاییز می دهند... و خانه بوی سفر...

چمدانم را بسته ام... کفشهای کودکی ام را پوشیده ام و روی آخرین پله ی حیاط منتظر

 نشسته ام تا بیایی و دوباره در تو متولد شوم...

...

| شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠ | ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ | زهرا یعقوبی حرفي به من بزن () |

Design By : shotSkin.com